سيد محمد باقر برقعى

106

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گفتمش : كارم ز شيدايى به بدنامى كشيد * گفت : كار عاشقان را غير از اين تقدير نيست گفتمش : از لعل لب‌هاى تو خواهم بوسه‌اى * گفت : اى نابخرد ! اين لب بوسه‌گاه پير نيست گفتمش : دل بردى و سر هم بِبَر ، دستم بدار * گفت : آن سر ارزش يك خاشهء انجير نيست گفتمش : تا كى كنم از عشق تو آه و فغان ؟ * گفت : تا روزى كه اندر تركش من تير نيست گفتمش : از دورىات شب‌ها صبايى مىكنم * گفت : « فاضل » اين سخن هم قابل تثمير نيست حسن عطا در مصطبهء ميكده من صدرنشينم * تا هستم و تا هست مى ناب چنينم زاهد چه كنى منع من از باده و مستى * صد بار بگويى و دگر بار همينم در عاشقى و رندى من شكّ نتوان كرد * بىباده در اندوهم و بىيار حزينم من بر سر آنم گَرَم از دست برآيد * مسكن به سر كوى دلارام گزينم دل خانهء احزان شود و تن قفس جان * روزى كه تو را در برم اى دوست نبينم زين قصّه ملولم كه دل از كوى تو كندم * ريزد عرق شرم و حيا را ز جبينم در راه رضا تن به قضا دادم و حالى * اى رهزن دل ! چند نشينى به كمينم من گل نىام ، امّا چه شود گر بپسندى * بر دامن بىخار تو ، چون گل بنشينم اين آتش هجران و غم خانه‌برانداز * تا كى كند از دورى تو زرد جبينم ؟ و آن بوسه كه دادى و هيچم نستاندى * از مرحمت و حسن عطاى تو همينم بر بستر « فاضل » بنشين تا ز سر شوق * پرواز كند اين نفس بازپسينم به ياد چراغ دريوزگىام كجايى امشب ؟ اى كِرم شب‌افروز * چراغ شام تارم مونس روز به تنهايى دلارامم تو بودى * شبم از تو منوّر بود و پيروز وثاقم بىتو امشب داج داج است * كنونم مىكشد غم‌هاى جان‌سوز به دام دشمنان گشتى گرفتار * چو آهو بچه‌اى در پنجهء يوز